((امیر))
ماشین نداشتم و ترجیح دادم تا جایی که میتونم قدم بزنم، هوا خیلی سوز داشت
همینجور که قدم میزدم ، متوجه دختر بچه ای شدم که کنار خیابون ایستاده بود و از سرما به خودش میلرزید ؛ به دور بَرَم نگاه کردم یه کافه ی نقلی چند قدم جلو تر بود .
دو تا شیرکاکائوی داغ و یه پیراشکی گرفتم و سمت دختر کوچولو قدم برداشتم، پیراشکی و لیوانو گرفتم جلوش سرشو با تعجب بالا اورد و به من نگا کرد
_نترس کاریت ندارم که! بیا.
با ترس نگام کرد و اروم از تو دستم گرفتشون چند ثانیه گذشت لبخند زد و با صدایی به شدت اروم تشکر کرد
من:میخوای بشینیم اونجا؟
به میز و صندلیه توی کافه اشاره کردم سرشو به نشونه ی (نه)ت داد
_اینجا که خیلی سرده بریم تو بهتره بیا مواظبتم بیا.
دستای کوچیکشو بین دستام گرفتم بدنش منجمد بود
معذب نشست رو صندلی و منم روبه روش نشستم
من:بخور دیگه.
_چشم
با اشتها میخورد و چشاش میخندید یه نگاه به بیرون کافه کرد و دوباره لب و لوچش اویزون شد
من سرمارو بزور تحمل کردم چه برسه به این دختر بچه ؛ بلند شدم پالتومو دراوردم و اروم روی شونه هاش قرار دادم
_نه اقا نمیخواد خودتون سرما میخورید
_من خوبم .عه درنیار دیگه!!
_اخه
_اخه نداره که.چیزی میخوای؟
_نه ممنون
_پدر مادرت یا خونتون این دور و اطرافه؟
_نه!
_بلدی خونتونو؟
_امممم اره
سکوت کردم و منتظر موندم تا راحت شیرکاکائوشو بخوره
رفتم دوتا دیگه پیراشکی گرفتم :
من:اینارم ببر خونه
_همشو؟
_آره.خجالت نکش دیگه بگیر.بریم؟
_کجا
_ببرمت خونتون
یه تاکسی گرفتم و ماشینمو از دم خونه برداشتم رسوندمش خونه
_مرسی
خندید و دستشو ت داد و ازم فاصله گرفت و رفت
((رهام))
منتظر زنگ پرهام بودم گفت که یه وکیل کار بلد سراغ داره
من:سلام
_سلام.داداش پیدا کردم ادرس دفترشو
_اسمش چیه؟
_آقایِ بهنودِ سام ادرسو تکست میدم بهت براتون وقت گرفتم امروز ساعت ۶:۰۰ عصر
_امروز؟
_اره.
_پس من قطع میکنم با امیر هماهنگ کنم
_باشه
_دستت درد نکنه
_خواهش میکنم
_خدافظ
_خدافظ
منو امیر دقیقا شونه به شونه ی هم ایستاده بودیم و به سر دره دفتر نگاه کردیم:
«دفتر وکالت سام با مدیریت بهنود سام ساعت پذیرش ده صبح تا هشت شب»
رفتیم تو و سمت میز منشی حرکت کردیم
من:سلام
_سلام بفرمایید
امیر:با اسم کی وقت گرفتی؟
من:خودم
منشی:به اسمه؟
من:هادیان
_بله یه لحظه . بفرمایید
جلو رفت و تا اتاقه وکیل راهنماییمون کرد ، در زد:
منشی:خانمِ سام آقای هادیان هستن
_بله بله بفرماید بشینید
امیر سوالی نگام کرد اروم زمزمه کرد:
امیر:مگه بهنود سام نبود؟
_نمیدونم بیا حالا
نشستیم
خانمِ سام:خب میشنوم .
مثه اینکه لبخند انرژی بخشش همیشه رو صورتش بود و مثه یه عادت نقش بسته بود رو چهره اش چهره ی پر از ارامشی داشت و لحن ملیحش به دل میشست
امیر شروع کرد به توضیح دادن
خانمِ سام: پس موکل من شما هستید آقای.؟
_مقاره
_بله . خوشبختم! به نظر پرونده پیچیده ای میاد ولی خب شانسمون زیاده.
من: با توجه به حرفای ایشون پس دادگاه اول شما به عنوان وکیل ما تو جلسه حضور دارین؟
خانمِ سام:بله همینطوره
امیر:کاری لازم هست که منو اقای هادیان انجام بدیم؟
خانمِ سام: تنها کاری میکنید اینه که این فرم رو پر کنید توی جلسات برگزاری دادگاه مطیع قوانین باشید تا نقصی نداشته باشیم
یه ورقه گرفت جلوی امیر که باید مشخصاتشو مینوشت.
عکس ابلاغیه ۲۳ اسفند رو بهش نشون داد
خانمِ سام: با اجازه من یه کپی از این داشته باشم.
امیر:بله حتما
من: فقط ما شماره ی دفترو ندارم
کارتش و دستم داد
خانمِ سام: این کارت دفتره، برادر و پدر من هم همینجا مشغول هستن اقای بهنود سام
کارت ازش گرفتم:ممنون.
امیر:قبل دادگاه باید قراری داشته باشیم باز یا نه؟
_مسلما بله
امیر:باشه ممنون
_خواهش میکنم روز خوبی داشته باشین
.
((امیر))
چند روز بیشتر تا دادگاه نمونده بود و هنوز به پدر مادرم چیزی نگفته بودم
تصمیم گرفتم همین امروز بهشون بگم رفتم پیش مادرم طبق معمول بابا خونه نبود نیم ساعتی گذشت مامان رفت تو اتاق نماز بخونه
رفتم پشت در ایستادم خیره شدم بهش :)
فرشته ی زمینی من، تنها کسی بود که توی این دنیا بهش کاملا اعتماد داشتم
میدونستم اگه بدترین تصمیمم بگیرم بازم پام وایمیسته
خیلی وقت بود خودمو مهمون اغوشِ گرمش نکرده بودم
همونقدر هم دلم هوای اون لالایی خوندنش اون نوازشش رو موهامو کرده بود
دوباره برم و تو آغوشش بین دستاش بچه شم سرمو بزارم رو پاهاش و بگم و بگم . بگم از همه ی این حیرونیای شهر بگم از ناراحتی ای که قالب کالبدِ خندونم شده بود بگم از منی که دیگه اونی که میشناختم نبودم
بگم از اعتمادی که نابود شد بین دست و پای بی رحمِ روزگارِ خسته ی مردم
بگم و گله کنم ولی باز با اینهمه غصه ای که سرِ علی خورد بگه خدا هست پسرم :)
شاید تنها کسی که بعده من . داغون میشد همین فرشته بودو بس
چند دقیقه گذشت و من اروم و سلانه سلانه رفتم نشستم کنارش داشت تسبیح میشمارد
شیشه های گرد و یاقوت مانند قرمزِ تو دستشو بالا و پایین میکرد و دعا میخوند نمیدونم موقع نمازش چی میگفت درِ گوش خدا
ولی میدونستم که هرچی میخواست برا خودش نمیخواست :)
همیشه میخوام بدونم خدا چرا یه همچین قلبِ مهربونی و بهش داده بود اخه هرکی ندونه من که میدونم چقد با سهلنگاریای من تو نوجوونی و هجده،نوزده سالگیم ناراحت میشد و باز پا به پام میومد
با بغضم گریه میکرد و با لبخندم میخندید
همین فرشته قدِ یه مرد جور همه ی روزگار رو دوشش بود :)
همین خصوصیاتِ قشنگ و کمیابه که مادرا علی الخصوص مادره خودمو متفاوت ترین ادمای روی کره ی زمین به چشم میاورد
هرچی باشه خصلتِ بخشندگیه بیش از حده خدا تو وجودشون ریشه کرده
عشقه متفاوت من بهش. نه! هیچی جاشو نمیگرفت
یه صلوات فرستاد روشو سمتم برگردوند
من:تموم شد :)؟؟
_اره
_قبول باشه
_قربونت برم عزیزم
_مامان؟
_جانم
_میخوام باهات حرف بزنم.دردو دل کنم
_من همیشه شنونده حرفاتم پسرم
همونجور که چادر سفیدش سرش بود خم شدم و سرمو رو پاش گذاشتم همون لحظه دستشو روی سرم قرار داد و نوازشم کرد دستشو از رو سرم برداشتم نگاش کردم.بعد دستشو بوسیدم
شروع کردم گفتن، میگفتم و اشک میریختم همه ی اتفاقارو توضیح دادم حتی هیوا و دیشب که تا امروز صبح موندم بازداشتگاه همراهم اشک میریخت . بحثِ علی که باز شد اشک ریختنای بی صداش از سر گرفت دلداریم میداد باهام حرف میزد ولی دله خودش اشوب بود به خودم لعنت فرستادم که باعث شدم بازم اشکش جاری شه
مامان:درست میشه امیرم. بخیر میگذره خدابزرگه
در عجب بودم؛ میگفتم . اشک میریخت . ولی خم به ابرو نمیاورد
سلام بفرمایید اینم از پارت جدید
ببخشید بخاطر تاخیر
بگم که پارت ۴۹ امادست و بستگی به کامنتای شما داره
کامنت زیاد میخوام ازتون
????❤
گرفتم ,امیر ,اروم ,دستشو ,باشه ,دادگاه ,خواهش میکنم ,سلام سلام ,پیراشکی گرفتم منبع
درباره این سایت