((امیر))
همه چی خیلی زود تموم شد و اگه رهام نبود سپهر در میرفت
با بطری اب معدنی توی دستم بازی بازی میکردم . رهام و سروان، هردو اومدن ایستادن رو به روم
سروان:عرفان فرار کرد ولی با کمک اقا رهام سپهرو دستگیر کردیم!بقیه رو هم گرفتیم شاید سپهر تو اعترافاتش از عرفان بنویسه دوباره میریم دنبالش نگران نباشید.
ازمون دور شد رهام پیشم موند اروم رفتم سمت رستوران، داخل رفتم و به دور و اطراف نگا میکردم از پیشخوان رد و شدمو رفتم تو اشپزخونه رهام هم یه قدم پشت سرم بودو پا به پام میومد 
خبری نبود رفتم تو انبار ؛ سمت راست انبار پر بود از کیسه های پلاستیکی با بوی وحشتناک افتضاح
با کراحت رفتم سمت کیسه ها؛ بعضی ها خیلی کوچیک و بغضی ها هم بزرگ تر بودن
رهام: امیر بیا بریم خوب نیست بیشتر از این بمونیم توی این فضا!
حمله ور شدم سمت پلاستیک ها و همرو پرت کردم و با داد گفتم:
_بخاطر این کوفتیا علی از بین رفت؟؟ بخاطر اینا علیو از دست دادم؟؟
رهام: بیا بریم داداش. نکن امیر بیا

((رهام))
انگار امیر کر شده بود هرچی صداش میکردم نمیشنید 
تمام وسایل انبارو پخش پلا میکرد و داد میزد
بوی بده فضا داشت خفم میکرد یه بوی کرخت و کهنه
امیر اسمِ علیو فریاد میزد و تمام کیسه هارو به طرفینش پرتاب میکرد
مجبور شدم از پشت بازوشو بگیرم و هولش بدم سمت دره خروج
من: اَه امیر بسه.اروم باش.وایسا ببینم،چت شد یهو؟ بابا انقد به خودت فشار نیار. اینجوری نکن که وضع خراب تر بشه.
دستامو پس زدو دووید سمت ماشین
من:کجا میری ؟
_میرم بمیرم
_این چه حرفیه؟دیوونه.
_من از تو ناراحت نیستم بخدا.حالم بده.حالم بده
از ماشین پیاده شدو خودشو پرت کرد تو بغلم زد زیر گریه
دلم لرزید مثه اشکی که بی اختیار رو گونم میلغزید هق هقاش منه خوددارو هم به گریه وادار کرد صدای اشک ریختنای امیر رو تن اریون شهر پخش شد و سده محکم تو چشمای منم خراب شد برای اولین بار برای یه واقعیت محض گریه کردم تا دله واموندم گله نکنه
نه من از اغوش گرم امیر جدا شدم نه اون هرجفتمون جوری غرق بودیم تو دردامون که حالیمون نبود وسط این خیابون درندشت ممکنه انگشت نمای چندین نفر قرار بگیریم نمیتونستم چیزی بهش بگم چون منم عیناً دارم مثه خودش عکس العمل نشون میدم عین خودش دارم با خاطرات تلخ معاشرت میکنم ؛ سرشو تو بغلم قایم کرده بود مثه بچه ها 
چشای جفتمون خیسه خیس بود
سرشو بلند کرد و اروم رفت عقب و تو چشام نگا کرد چشاش از پس که تر بود عکسم شفاف افتاده بود تو قاب نگاهش
مژه هاش خیس بود و صورتش نم دار
امیر:تو دیگه چرا گریه کردی؟؟
من خندیدم و گفتم:نمیدونم????
((هیوا))
از ساعت ده یه ضرب به امیر زنگ زدم نگران حالش بودم 
میخواستم ببینم اگه کاری هست از دستم برمیاد برا حالِ خوبش انجام بدم
عقربه ها جلو میرفت تیک تاک.تیک تاک.
ساعت شد دوازده.
دوباره تیک تاک.تیک تاک.یک بود 
بهش پیام دادم
من«امیر زنگ میزنم جواب نمیدی نگرانت شدم حالت خوبه؟؟»
ساعت شد یک و نیم خونه سوت کور بود و باعث میشد بیشتر تنش داشته باشم و بی طاقت شده بودم
هی گوشیو خاموش میکردم بعده پنج دیقه باز روشنش میکردم 
نگران کسی بودم که چند وقتی میشد دلم به عشقه اون می تپید 

((امیر))
تا حدودا ساعت دونیم نیمه شب با رهام تو خیابون بودیم 
من:رهام به نظرت چی میشه؟؟
_راستشو بخوای نمیدونم ولی زود درست میشه
_سپهر چی؟ اونو کجا بردن؟
_حتما بردنش بازداشتگاه تا دادگاه اول!!چنده اسفند بود؟
_۲۳
_نسبت به حکم دادگاه معلوم میشه میره زندان یا نه
_یعنی امکان داره نره؟
_فک نکنم اگه تا بیست و سوم مشخص نشه ، میره واسه دادگاه بعدی!
ادامه داد: باید وکیل بگیریم،
_میشناسی کسیو؟
_من نه ولی به پرهام میسپارم
_نمیخوام پرهامم درگیر شه ول کن یه کاریش میکنم
_مطمئن باشه که بهتره

رهام رفت سمت ماشینش و منم رفتم خونه
سرکوچه بودم دیدم دم خونه پلیس ایستاده گفتم حتما راجبه علیِ ولی چشمم خورد به باربد که کنار ماشینش ایستاده بود
یه تای ابرومو بالا انداختم ماشینو همونجا پارک کردم و رفتم پیششون
باربد:خودشه
رومو سمتش برگردوندم یه خنده ی بدجنسانه زده بود
پلیس:اقای مقاره ؟
_بله خودم هستم
یه ورق جلوم گرفت:شما به حکم ضرب و شتم دستگیرین 
_بله؟؟؟
_مدارک از پزشکی قانونی اومده
ینی بخاطر چهار تا مشتی که زیر گوشش خوابوندم رفت حکم جلبمو گرفت؟ 
باربد:این تازه ضربه ی اوله اقا امیر گفتم بد میبینی یه اتاقه تاریکه نترس
من: من از هیشکی جز خدا نمیترسم تو که بَندَشی
پوزخند زدم
رو به پلیس گفتم: خودم میرم
پلیس دستمو گرفت!! من: گفتم که خودم میشینم.لطفا
خودم رفتم و نشستم تو ماشین پلیسی که اونوره کوچه پارک بود
باربد تکیه داد به دره خونه و دست به سینه ایستاد به رفتن من نگاه میکرد
.
سرباز:گوشی و ساعت.
تحویل دادمشون
 بردنم تو انفرادیه بازداشتگاه به داخلش نگاه کردم سرد بودو تاریک
داخل شدم و صدای بسته شدن در تو گوشم پیچید بیشتر احساس بی کسی کردم ارامش دغدغم شده بود و سَلب خدا نسیبم.
خنده دار بود، از شکستام چیزی نمونده برام یعنی به همه چی یه پیروزی بدهکارم انقد که شکست خوردم؛ منمو یه دنیا شرمندگی شرمنده ی دلم و دنیام ، جهانم و روزگارم.
مرگ تدریجی!!اوضاع من بود(:
از خودم فرار میکردم.وحشتناکه که خودتو گم کنی و وقتی هست ازش فرار کنی !!
همه، وقتی دنیا براشون بی ارزش میشه میگن:کاش برگردم به عقب!!
ولی من اینم نمیگفتم. به گذشتم برگردم که چی بشه؟گذشته و حال زندگیم عین هم بود با این تفاوت که گذشته غصه ی یه چیز و میخوردم الانم غصه ی یه چیز دیگه
این بین یه تفریحم داشتم.الانم دارم ولی به پای عذابم نمیرسید !!
چقد دنیام کوچیک شده بود . کوچیک و بی ارزش

رفتم نشستم یه گوشه به یه جای نامعلوم خیره شدم
به صدایی که اومد دقت کردم
_سپهر باقری ملاقاطی داری 
اونم اینجا بود؟؟
با خشم بلند شدم و تو همون اتاقک ۱۰ متری شروع کردم راه رفتن
دستامو مشت کردم و کوبوندم به دیوار 
_اه.اه تُف تو این شانس
مخالفتی با وجودم توی این سلولِ سرد نداشتم چون باربدو زده بودم و حقش هم بود ولی حرفش ذهنمو مشغول کرد!
چشمامو بستم و سعی کردم افکاری که شاید لزوم نداشت بهشون فکر کنمو از سرم دور کردم؛با خوابیدنِ افکارم، صداهای دیگه ای به گوشم میرسید این چند ماه حالم تعریفی نداشت که اروم باشم و اروم بمونم!!! صداهای عجیب تو سرم پخش میشد تمام #اتفاق هایی که این چند وقت افتاده بود. 
صداها، کنایه ها، حرف بابا، حرفای هیوا، دلگرمی های رهام، همه و همه تو صدای بی صدایی فضا ترکیب میشد:

(((((تقصیر توئه.من همیشه کنارتم داداش.میشه درستش کرد به روحیه ات بستگی داره.ما حواسمون بهت هست امیر.میدونم دوری برات سخته ولی غصه قَدِقَنه برات.تَکی؟.میترسم.رهام، خیلی جاش خالیه.چند وقته؟.پسره من معتاد نیست.خسته شدم اَه.سرما خوردی؟. مامان،خودتو اذیت نکن.علی پاشو لطفا.خودم تمومش میکنم این زندگیو.دیوونه نشو پسر.امیر من کلی کمکت میکنم.نباید این کارو میکردی.تنهایی نمیتونی گوش کن. پروندش قضاییه.علی از هیچی خبر نداشت!)))))

دستمو گذاشتم رو گوشم چشمامو بستم و پلکامو میفشردم به چشمام که دیگه هیچی نشنوم
فضای بسته ی سلول داشت خفم میکر دکمه های پیرهنمو باز کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم هرچقد هم این سلول تنگ و کم اکسیژن بود این اتاق حداقل سکوت داشت و ارامش
کمه کمش صدای تردد ماشینا نمیومد  

***********

پرتویِ بی جونی رو حس کردم دستمو از روی چشمام برداشتم و سمت نور برگشتم تا به نور عادت کنم.

سرباز:آزادی

من:آزادم؟؟

بدون توجه به حرفم درو باز گذاشت و رفت.وسایلامو گرفتم و اومدم بیرون به محضه خارج شدنم از محوطه ی اداره گوشیم زنگ خورد یه شماره ناشناس بود

من:الو.

_دیشب چطور بود؟

من:شما؟!

_دشمنتم آقا امیر.!شکایتمو پس گرفتم آخه میدونی خوبیت نداره هنرمند مملکت بیشتر از یه شب بمونه بازداشگاه.حرف درمیارن درست نمیگم؟؟

_چی میخوای؟

_هلنو، البته مهم تر از همه جونِ تو و هیوا

_اسمه هیوارو به زبونِ کثیفت نیار!

ادامه دادم:مشکلت دقیقا چیه؟

_نمیدونم خودمم،ادمای نچسب اطرافمو برمیدارم جوری برمیدارم که کسای دیگه هم اذیت نشن میدونی زیادی تو چشمی.خوشم نمیاد!

_هدفت چیه
_من عوضی تر از این حرفام یه کلام تو خیابون میری مواظب دور برت باش من فقط از پشت خنجر میزنم
_جوابمو ندادی میگم هدفت چیه از این کارا
_کلا نچسبی هم تو هم هیوا خوشم نمیاد از آدمای از جنس تو همین بهتره نباشین.
قطع کرد.از باربد که نمیترسیدم ولی از اینکه بلایی سره هیوا بیاد.چرا!!

 

امیر ,رهام ,گفتم ,میکردم ,اروم ,میشه ,خوشم نمیاد ,چشمامو بستم منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

سوتی کلیپ بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد. وبسایت شکیبایی شماره خاله مرجع دانلود کارتون-بازی-موزیک و ....... تحلیل فیلم پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان شماره خاله